فصل (۱۶)- نقد سیاسی، ایدئولوژیک موسیقی

چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ماه ۱۳۹۲، چهاردهمین جلسه از «کارگاه آشنایی با نقد موسیقی» با عنوان «نقد سیاسی، ایدئولوژیک» در خانه‌ی موسیقی برگزار شد.

در این جلسه ابتدا مدرس توجه شرکت‌کنندگان را به این موضوع جلب کرد که در جلسات اخیر (و به‌ویژه پس از درس «نقد تفسیری») هر یک از روش‌های نقد دسته‌بندی شده، ارتباطی تنگاتنگ با جلسه‌ی پیش از خود داشته‌اند و به قولی می‌توان گفت عملاً پایان یک جلسه به جلسه‌ی بعدی پیوند خورده است. برای مثال تمرکز بر طبقه‌ی اجتماعی و ارتباط موسیقی با نهاد اجتماع که در جلسه‌ی گذشته مورد بررسی قرار گرفت عملاً (چنان‌که خواهیم دید) به بحث‌های امروز می‌‌پیوندد.

علاوه بر این، موضوع خود دسته‌بندی‌ها نیز مورد اشاره قرار گرفت به این صورت که مدرس اشاره کرد؛ دسته‌بندی‌های مختلفی وجود دارد که می‌توان نقدها را در قالب آنها دستهبندی کرد، از جمله این که گاه (مخصوصاً در دسته‌بندی نقد ادبی) بعضی دسته‌ها را که در اینجا مستقل دانستیم بخشی از نقد مارکسیستی به حساب می‌آورند. بدین ترتیب دانشجویان باید توجه داشته باشند که این تنها دسته‌بندی ممکن نیست بلکه گزینشی است بر اساس حوزه‌ی کار و ویژگی‌های این کارگاه.

نخستین تصوری که لازم است پیش از وارد شدن به بحث اصلی توضیح داده شود رابطه‌ی «نقد» و «سیاست» به مفهومی درون- نهادی است. اگر سیاست را به معنایی نزدیک به سازوکارهای قدرت درون یک نهاد تفسیر کنیم آنگاه ذات نقد عملی سیاسی خواهد بود و صحبت از نقد «غیر سیاسی» به این مفهوم ناممکن خواهد شد. نقد سه سویه دارد؛ یا قدرت مستقر (در هنر جریان اصلی) به نقد «دیگران» می‌پردازد و دامنه‌ی قدرتش را می‌گسترد؛ یا بخشی که جزیی از هسته‌ی مرکزی قدرت به شمار نمی‌آید، از طریق ارزش‌گذاری فاش یا نهان در فرآیندهای تفسیر، تبیین و صورت‌بندی به توجیه و تثبیت آن می‌پردازد؛ و یا نقدی بر ضد قدرت صورت می‌پذیرد. این هر سه، به ترتیب نقد معطوف به قدرت، نقد توجیه‌گر قدرت، نقد بر ضد قدرت، درون نهاد موسیقی یا جامعه‌ی موسیقی قابل تصوراند و گستره‌ی تقریباً کاملی از کنش‌های نقدگرانه را می‌پوشانند به شرط آنکه روابط ارزش و اعتبار موسیقایی را برابرنهادِ «سازوکار قدرت» بدانیم.

در این هنگام «سجاد پورقناد» پرسید در اینجا «سیاست» آیا به معنای غیررسمی‌تر به همان شکلی که در ترکیب «آدم با سیاست» می‌بینیم، به‌کار نرفته است؟ به نظر وی دو معنی در متن این گفت‌وگو، با هم مخلوط شده است. مدرس پاسخ داد به نظر نمی‌رسد کاربرد کلمه‌ی سیاست به آن معنی که در وام‌واژه‌ی «سیاس» با مفهومی نزدیک به «فرد نیرنگ‌باز» است (که خود اشتباهی مصطلح است)، ربطی با بحث حاضر داشته باشد. اما سجاد پورقناد موافق نبود و معتقد بود که این تعریف ممکن است در حوزه‌ی نقد موسیقی، با آنچه به دلایلِ پشت پرده نوشته می‌شود (که آنها را نمی‌توان از ظاهرش حدس زد) – و به زعم وی توطئه‌ای فراتر از نقد موسیقی را شکل می‌دهد- درآمیزد و مشکلاتی در فهم «نقد سیاسی» ایجاد کند. مدرس در پاسخ ضمن بی‌ارتباط خواندن این مفهوم با کلیت بحث‌های طرح شده، اشاره کرد که اگر هم اینها را مرتبط با یکدیگر بدانیم چنین کنشی (بدون در نظر گرفتن مفاهیمی مانند فریب یا توطئه که هم اخلاقی‌اند و هم فن کنش را معین می‌کنند و نه دسته‌بندی آن را) خارج از سه حالت یاد شده نخواهد بود.

گونه‌ی دیگری از رابطه‌ی میان نقد و سیاست، نقد بر پایه‌ی ایدئولوژی حزبی است. این نوع نقد معمولاً بیش از هر چیزی در نظر غیرمتخصص‌ها نقد سیاسی به حساب می‌آید و به‌ویژه در حکومت‌های ایدئولوژیک که مایلند برای تمامی جنبه‌های زندگی مردمشان- از جمله موسیقی‌ای که می‌شنوند- نسخه‌ای بپیچند، بسیار رواج دارد. هر چند که گاه ممکن است چنین نوشتارهایی شکل نقد موسیقی به معنای مورد نظر در این کلاس را نیز به خود بگیرد اما بیشتر شبیه بخش‌نامه‌های حزبی است و اگر هم بر نقدِ اثر، مجموعه‌ی آثار یا سبکی متمرکز می‌شود، هدفی مربوط به خارج از دنیای موسیقی را دنبال می‌کند؛ «مهار گوش شنوندگان». در شوروی کمونیست‌ها، در آلمان فاشیست‌ها و در چین مائوئیست‌ها نمونه‌هایی از این نوع برخورد را در اختیار ما می‌گذارند. نمونه‌هایی که برخی مانند برخورد «تیخون خرنیکوف» با آهنگسازان مشهور و نوگرای روسی مانند «پروکوفیف» و «شوستاکویچ» در تاریخ موسیقی بسیار مشهور و شناخته شده هستند و برخی مانند انقلاب فرهنگی چین خشونت و گستردگی بی‌اندازه‌ای دارند.

اما از این نمونه که بگذریم، نقد سیاسی (به مفهوم مورد توجه کارگاه) هنگامی رخ می‌دهد که نقدگر از دوگانه‌ی واقعیت/ خیال آگاه شود، یعنی تصمیم بگیرد که اثر هنری پدیده‌ای است حقیقی که در جهان واقعیت‌ها وجود دارد یا موضوعی است خیالی و در جهانی خیالی مفهوم می‌یابد. نخستین وضعیت منجر به «درک اثر به مثابه شی قائم به ذات خود» (شی منفرد که تنها هستی تاریخی دارد)، و دومین حالت باعث «درک اثر به مثابه شی موجود در حیات واقعی» (شی دارای پیوند با همه‌ی نهادهای جامعه) خواهد شد. دومین راه که در نظر گرفتن موضوعاتی مانند کار، سرمایه و مناسبات قدرت را در نقد موسیقی مجاز می‌شمارد آن جنبه از «نقد سیاسی» است که در کارگاه امروز مورد بحث اصلی است. در جلسه‌ی گذشته (نقد جامعه‌شناسانه) نیز بررسی شد که جامعه‌شناسان و منتقدانی که دیدگاهی جامعه‌شناسانه دارند اثر هنری را در پیوند با کارکردهایش در جامعه مورد نقد قرار می‌دهند. حال این شبهه پیش می‌آید که آیا نقد سیاسی به این مفهوم همان نقد جامعه‌شناسانه نیست؟ پاسخ منفی است. درست است که در نقد سیاسی (یا ایدئولوژیک) نیز آگاهی از کارکردهای طبقاتی هنر به کار گرفته می‌شود اما برخلاف گونه‌ی پیشین کمتر بر پایه‌ی طبقه‌بندیِ سازوکارهای اجتماعی و بیشتر مبتنی بر موضع‌گیری در نبرد قدرت است. به بیان دیگر در این نوع نقد، نقدگر به دنبال یافتن الگوهای تعمیم یافته‌ی اجتماعی و توصیف یا تحلیل آثار براساس آنها نیست.

هنگامی که سخن از راه یافتن مناسبات کار، سرمایه و قدرت، به نقد در میان باشد «نقد مارکسیستی» موثرترین ابزارها را در اختیار دارد. و به همین دلیل در بسیاری از موارد هنگامی که بحث به «نقد سیاسی یا ایدئولوژیک» کشیده می‌شود عملاً «نقد مارکسیستی» مدنظر است. در این هنگام «سعید یعقوبیان» علت‌های ژرف‌تر را جویا شد و مدرس گفت؛ جز در دسترس داشتن ابزارها دو دلیل دیگر به ذهن می‌رسد. نخست اینکه در جریان‌های فکری قرن بیستم (به‌ویژه نقد) مارکسیست‌ها دست بالا را داشتند. این گروه که در همه‌جا ردی از کار فکری‌شان دیده می‌شود، حتی پس از فروپاشی اتحاد شوروی نیز نفوذی غیرقابل چشم‌پوشی بر جریان‌های فکری جهان بعد از جنگ سرد داشتند. از این گذشته روزگاری که مارکسیسم متولد شد تنها نشان‌دار عالم سیاست به شمار می‌آمد. به این معنا که نظمی مستقر وجود داشت و کنش ضد قدرت را بسیاری به مارکسیسم فرو می‌کاستند (این البته از دیدگاه تاریخی بسیار ساده‌انگاری است). تا مدت‌ها گفتن اینکه کسی انقلابی است (شاید جز برای ما در ایران آن هم بعد از سال ۱۳۵۷) معنایی مشابه با این داشت که گفته باشند او مارکسیست است، پس عجیب نیست اگر نقد سیاسی نیز با نقد مارکسیستی یکی پنداشته شود.

در این میان و با فرآیندی مشابه جلسه‌ی گذشته (تلقی سطحی از راه دادن دغدغه‌ی اجتماعی به نقد و یکسان دانستن آن با نقد جامعه‌شناسانه) می‌توان گفت مارکسیسم عوامانه پیوندی ناگسستنی با نقد ژورنالیستی دارد. با این حال آن نقد مارکسیستی که اینجا مورد نظر است در عمیق‌ترین جنبه‌های خود دو سو دارد:

۱- چگونه میتوان هنر تاریخی را در بافت اجتماعی درک کرد

۲- نقش هنر (به‌عنوان ابزار کنش سیاسی) در کشاکش میان پرولتاریا و سرمایهداران

دومی که به آفرینش یا تعریف نوعی هنر معترض می‌انجامد از دایره‌ی موضوع کارگاه خارج است اگر چه در نقدهای سیاسی می‌توان براساس آنکه اثر یا آثار هنری چه نقشی در این کشمکش یافته‌اند، داوری‌شان کرد یا به نفع ویژگی‌های یک سبک (اگر چه هنوز ابداع نشده) رای داد یا حتی آن را آرزو کرد. طبیعی است که وقتی در مورد این نوع هنر می‌نویسیم به سختی ممکن است نقدی غیر از نقد سیاسی شکل بگیرد. برای مثال اگر نوشتن درباره‌ی ترانه‌های «ویکتور خارا» را در نظر بگیریم فوق‌العاده دشوار خواهد بود اگر تصور کنیم نتیجه، نقدی غیر سیاسی از آب در می‌آید.

نقد مارکسیستی چنان‌إکه در یک چشم‌انداز نسبتاً ساده شده می‌توان انتظار داشت ساخته‌ی هنری را روبنای سازمانی می‌داند که از یک زیربنای اجتماعی مبتنی بر مناسبات قدرت (اقتصادی- سیاسی) سرچشمه گرفته است. میان این روبنا و زیربنا پیوندی برقرار است و مناسبات آنها، تنش و تعارض میان آنها، از طریق این پیوند در سطح ظاهری اثر هنری نمود می‌یابد. آشکار کردن اینها، به‌ویژه شرح پیوندها و از آن مهم‌تر چگونگی نمود آن در سطح ظاهر (که هرگز ساده و بدون پیچیدگی نیست) کاری است که نقد مارکسیستی در پی انجام آن است.

برای اینکه چگونگی پیوند هنر تاریخی با بافت اجتماعی تحلیل شود نقد مارکسیستی سه راه پیشنهاد می‌دهد:

۱- رویکرد عِلی:

«همه اجزای روبنای ایدئولوژی که هنر نیز از آنهاست- از نظر محتوا و سبک اساسا از قواعد بنیادی‌تر ساختاری نشات میگیرد که ماهیتی اقتصادی دارند.» (هاید ماینر، ص ۲۵۸)

۲- رویکرد بیانگرانه:

اثر هنری بیانگر نوعی ارزش فرهنگی یا بحران فرهنگی است. (همان‌جا)

این رویکرد را در نقد با کاربرد الفاظی مانند «مظهر چیزی [سیاسی] بودن» یا «منعکس کننده‌ی چیزی بودن» می‌توان شناسایی کرد. به سادگی می‌توان دید که هنگام نقد بر اساس این رویکرد ممکن است جابه‌جایی «موضوع اثر هنری» با «خود اثر هنری» اتفاق بیفتد. مثال «گرنیکا» تابلویی که بسیار مورد علاقه‌ی نقدگران مارکسیست بوده، این موضوع را به روشنی نشان می‌دهد. در آن نقدها اغلب بیش از آنکه درباره‌ی تابلوی گرنیکا صحبت شود در مورد موضوع آن، که درد و رنج حاصل از بمباران در جنگ داخلی اسپانیا یا نیروهای اهریمنی سر برآورده از اروپای میانه‌ی قرن بیستم است، گفته می‌شود.

۳- رویکرد متوازی یا روایت‌گرانه:

منتقد ضرورتا پیوندی میان شی هنری و شرایط مادی یا اجتماعی قائل نیست؛ برعکس نگاه او متوجه شباهت‌هاست (هایدماینر، ص ۲۶۰).

به نظر می‌رسد که این سه رویکرد نقد مارکسیستی به «معنا» (یا همان درک مناسبات روبنا/
زیربنا) تنها شدت‌های مختلف از یک چیز هستند و تفاوت ماهوی ندارند؛ شدت وابستگی روبنا به زیربنا. به علاوه نباید از نظر دور داشت که بازتاب ساده‌ی ایدئولوژی در آثار هنری نوعی تبلیغات صرف را به همراه خواهد آورد که اغلب حتی خود ایدئولوژی‌ها نیز در ظاهر مایل‌اند از آن دوری کنند.

به این ترتیب نقد مارکسیستی موسیقی در موارد نقدهای کلی موسیقی (و نه آثار منفرد) بر سه موضوع عمده بیش از دیگر موضوعات تمرکز می‌کند: مساله‌ی از خود بیگانگی، صنعت فرهنگ و کالایی شدن.

- در مورد نخست، موسیقی‌دان کارگر (اگر چه احتمالاً یقه سفید) محسوب شده و همان از خود بیگانگی که برای کارگران تحت سلطه‌ی سرمایه‌داری روی می‌دهد برای آنان نیز متصور است. مناسبات تولیدی موسیقی می‌تواند در پرتو چنین سازوکارهایی توصیف، یا تحلیل شود. در این هنگام «قاسم آفرین» پرسید این چه ارتباطی با مساله‌ی از خودبیگانگی روان‌شناختی دارد؟ مدرس پاسخ داد به نظر نمی‌رسد از دیدگاه مارکسیست‌ها این دو ارتباطی داشته باشند. «سعید یعقوبیان» هم اشاره کرد که علاوه بر مارکسیست‌ها لیبرال‌ها هم مفهوم از خودبیگانگی (البته به معنایی دیگر) را در کارهای نظری خود لحاظ می‌کنند و به نظر می‌رسد همه به نوعی با از خودبیگانگی دست به گریبان‌اند.

- صنعت فرهنگ که از مفاهیم ساخته‌ی چپ‌گرایان فرانکفورتی است بیش از آن مورد بررسی قرار گرفته که نیاز به تعریف مجدد در این کارگاه داشته باشد. به صورت مختصر صنایع برنامه‌ریزی کننده و شکل دهنده‌ی سلیقه‌ی عمومی و استاندارد کننده توضیح داده شد.

در این هنگام سجاد پورقناد گفت اگر چنین برنامه‌ریزی‌هایی وجود دارد و بخشی از نقد سیاسی نیز به آنها می‌پردازد، در آن صورت این موضوع اشاره به همان خلط مبحثی دارد که قبلاً بیان کرده بود. از این دیدگاه در مقایسه‌ با یک نقد بی‌طرفانه نقدهای سیاسی همیشه اغراضی دارند که پنهان می‌کنند و این با همان معنای عامیانه‌ی کلمه‌ی سیاست پیوند دارد. مدرس پاسخ داد؛ بخش دوم این موضوع را پیش‌تر پاسخ دادم و فکر نمی‌کنم در میان فارسی‌زبانان حاضر کسی باشد که این معنی را از هم تفکیک نکند (و احتمالاً اغلب دیگران نیز) اما درباره‌ی بخش اول می‌توان گفت که نقد مارکسیستی چنین بی‌طرفی‌ای را نمی‌پذیرد. در نظر نقدگران مارکسیست موضع گرفتن (به معنای سیاسی) در نقد بسیار پسندیده بلکه ضروری است. از نظر آنان اگر هم کسی به دنبال بی‌طرفی باشد (مانند جریانات محافظه‌کار زیباشناسی آنگلوساکسون) با سکوت برآمده از آن کنش به حمایت از سلطه می‌پردازد.

- اما کالایی شدن؛ فرآیند تبدیل هر چیز به کالای تولید انبوه و قابل مبادله است. این امر در مورد آثار هنری نیز می‌تواند اتفاق بیفتد چنان‌که در مورد موسیقی (به‌ویژه آنجا که پای تولیدات صنعت سرگرمی به میان کشیده می‌شود) روی داده است.

با در نظر داشتن این مجموعه رویکردها، گرایش‌ها و مسایل مورد بررسی، چند دشواری آوردن نقد مارکسیستی به دنیای موسیقی آشکار می‌شود. نخست اینکه؛ یافتن پیوندهای میان روبنا و زیربنا و نحوه‌ی نمود یافتن آنها در سطح اثر هنری در بعضی گونه‌های موسیقی بسیار دشوار است. این البته موجب آن نیست که نقد مارکسیستی به چنین آثاری نزدیک نشود. ممکن است این گونه‌های موسیقی را به دلیل همین دشواری یا تیرگی در برقراری ارتباط با زیربنا به کلی رد کند (اتفاقی که در بسیاری از نقد‌های پیش پا افتاده عملاً رخ می‌دهد). دوم؛ حتی اگر بخواهیم جای موضوع اثر را با خود اثر در نقدگری عوض کنیم این در موسیقی به سادگی امکان‌پذیر نیست زیرا باز هم در مورد بعضی موسیقی‌ها «موضوعِ اثر» چیزی فراتر از خودش نیست (این مساله و مسایل مشابه در جلسه‌ی پنجم بررسی شد). سوم؛ چون دو مورد اول دشوار و در بعضی شرایط نشدنی هستند نقد مارکسیستی موسیقی ممکن است بر نقش روابط تولید یا نقش خود فرآورده در اندرکنش‌های سیاسی تمرکز کند و دیگر جز بیانیه‌هایی در جست‌وجوی کارآیی چیزی از آن باقی نماند.

در این مرحله از کارگاه چند نقد به‌عنوان نمونه‌هایی از نقد سیاسی بازخوانی شد.

نخست بخشی از نوشتار انتقادی «ژاک آتالی» موسیقی‌شناس انتقادی و مارکسیست سرشناس از مجموعه‌ی «مارکس و موسیقی» (به ویراستاری رگولا بورکهارت قریشی) ترجمه‌ی «شهریار خواجیان» به‌عنوان یک نمونه‌ی تاثیرگذار خوانده شد:

«از اعتراف‌خانه تا ردیابی اینترنتی و از شکنجه تا استراق سمع تلفنی، راه‌های اخاذی و فناوری ضبط صدا، همه داستانهایی از نقش قدرت بوده‌اند. هدف همه‌ی نظریه‌پردازان تمامیت‌خواه، حفظ انحصار قدرت بر نظام پخش و دریافت صدا بوده است. سرکوب موسیقی محلی از سوی نظام سلطنتی فرانسه، طرد موسیقیدان سیاهپوست توسط مقامات سفیدپوست، وسواس حکومت شوروی به موسیقی صلح‌آمیز و ملی، بی‌اعتمادی روشمند به بداهه‌پردازی، همه نشان‌دهنده‌ی ترس از عوامل خارجی، غیرقابل کنترل و متفاوت است.

در بازار اقتصادی نیز انحصار در پخش پیام و کنترل صدا وجود دارد، هر چند وسایل تحقق آن از خشونت کمتر و ظرافت بیشتری برخوردار است. زمانی که بازار، موسیقی را محاصره و در آن سرمایه‌گذاری می‌کند، موسیقی‌دان را به یک کالای مصرفی تقلیل می‌دهد؛ نمایش غیرتهاجمی از تسلیم و تخریب، نخستین محصول تولید انبوه که شورش، ماده‌ی خام اولیه‌ی آن است.» (۷ :۱۳۸۷)

خطوط کلی نقد مارکسیستی، از جمله توجه به کالایی شدن، و مناسبات قدرت عمومی و رابطه‌شان با موسیقی، در همین چند جمله نیز به خوبی به چشم می‌خورد.

سپس، یک نقد به‌عنوان مثالِ نقد بر اساس ایدئولوژی حزبی؛ متن مکتوب «سخنرانی افتتاحیه «نمایشگاه هنر آلمان» از «آدولف هیتلر» ترجمه‌ی «مصطفی اسلامیه» خوانده شد. با وجود اینکه این نوشتار نقد موسیقی نیست اما به خوبی ویژگی‌های مورد نظر در آن بازتاب یافته است.

«[...] یهودیان در این زمینه‌های فرهنگی، بیش از هر زمینۀ دیگر، آن وسایل و نهادهای ارتباطی را به تصاحب خود در آورده‌اند که افکار عمومی را شکل می‌دهد و در نهایت به حاکمیت خود می‌گیرد.

[...] هنر هرگز نمی‌تواند یک مد روز باشد. همان‌طور که خصلت و خون ملت ما کمتر تغییر خواهد کرد، به همان اندازه هم هنر باید خصلت میرندگی خود را از دست بدهد و جای آن تصویرهای ارزشمندی بگذارد که بیانگر عمر ملت ما با رشد و شکوفایی سریع خلاقیتهایش باشد.» (۱۳۸۱: ۲ و ۶)

در همین چند کلمه نیز خطوط اصلی ایدئولوژی حزب ناسیونال سوسیالیست آلمان و اغراض سیاسی- دستوری چنین نقدی به خوبی روشن است.

بعد از این دو، نقدی از «احمد شاملو» درباره‌ی اشتوکهاوزن و موسیقی و نبوغش که در فرهنگ‌وآهنگ شماره‌ی ۲۹ بازنشر شده، خوانده و اشاره شد، که از لحاظ تئوریک نقد چندان عمیقی نیست اما از دیدگاه کاربرد زبان فارسی نمونه‌ای بسیار جالب توجه به شمار می‌رود.

سرانجام، نقد مائوئیستی «کورنلیوس کاردیو» بر «اشتوکهاوزن» با عنوان «اشتوکهاوزن به امپریالیسم خدمت می‌کند» (Schtockhausen Servs Imperialism) (1974)، «بتهوون و آزادی: تاریخی‌گری و ارتباط سیاسی» (Beethoven and Freedom: Historicizing the Political Connection) نوشته‌ی «سنا پدرسون» (۲۰۰۵) و «موسیقی و امپریالیسم» (Music and Imperialism) نوشته‌ی «پیگرم هریسون» (۱۹۹۵) به عنوان نمونه‌هایی غیر فارسی از نقد سیاسی به طور اجمالی مورد بررسی قرار گرفت.

آخرین مرحله از جلسه‌ی چهاردهم کارگاه اشاره‌ای مختصر به نقد پسااستعماری بود. نقد پسااستعماری که هم سیاسی است هم خویشاوند یا برآمده از نقد مارکسیستی، با نام «ادوارد سعید» گره خورده است و در یک اشاره‌ی بسیار کوتاه حاصل آگاه شدن انسان غربی از نگاه استعمارزده‌اش به دیگران و تلاش برای نقد آن است. این نگاه انتقادی که خیلی زود دنیای نقد را درنوردید بیش از هر چیز از طریق آشکار کردن نحوه‌ی عمل دوگانه‌های هویت‌ساز خود-دیگری و کاویدن لایه‌های پنهان قدرت اعمال شده از طریق همین تمایزگذاری، به نقد می‌پردازد. برای آشنایی مقدماتی با برآمد این نوع نقد بخش‌هایی از مقاله‌ی باارزش «لادن نوشین» پژوهشگر ایرانی مقیم انگلیس با عنوان «بداهه‌پردازی به عنوانِ «دیگری»: خلاقیت، دانش و قدرت؛ مطالعه‌ی موردی موسیقی ایرانی» ترجمه‌ی «ناتالی چوبینه» منتشر شده در فصلنامه‌ی موسیقی ماهور شماره‌ی ۳۷ خوانده شد. اشاره‌ی کوتاه ابتدای مقاله و فرازهایی از میانه‌ی آن خود گویای نگاه مولف (و علت نقل به‌عنوان مثال نقد پسااستعماری به‌رغم اینکه این مقاله را به سختی می‌توان نقد موسیقی به حساب آورد) به موضوع است:

«(غیر) سیاست، قدرت و گفتمان‌های موسیقی‌شناسی

تفاوت به معنایی فراگیر، از زمانی که ساختارگرایی این انگاشت را مطرح کرد که تفاوت پدیدآورنده‌ی معناست، در قلب حوزه‌ای از پژوهش زبان‌شناختی قرار داشته است. از این خاستگاه قضیه‌ای سرچشمه گرفته مبنی بر اینکه تفکر غربی زیر سلطه‌ی یک سلسله دوگانه‌های به شدت به‌هم‌پیوسته بوده است: نیک/بد، مذکر/مونث، فرهنگ/طبیعت، عقل/احساس، خود/دیگری، و از این دست… » (۱۷۹ :۱۳۸۶)

«[...] بنابراین، انکار طبیعتِ ساختارمندِ مقوله‌های ما در حکم انکار ماهیت سیاسی آنها نیز هست. به علاوه طبق نظر بُل‌من، چنین انکاری در نفس خود بی‌اندازه سیاسی محسوب می‌شود: «این عملِ جوهری کردنِ موسیقی، یعنی تلاش برای سیاسی‌زدایی آن، به غالب‌ترین شکل سیاسی کردنِ موسیقی تبدیل شده است.» سالی مستقیم به هدف می‌زند: «پس تفاوت، به لحاظ سیاسی، مساله‌ای است مربوط به قدرت» [...]» (۱۸۰ :۱۳۸۶)