Leave a comment

فصل (۷)- مسایل عملی نقد موسیقی (۱)

اولین بخش از درس «مسایل عملی نقد موسیقی» در قالب ششمین جلسه‌ از کارگاه آشنایی با نقد موسیقی روز چهارشنبه ۲/۱۲/۱۳۹، ارایه شد.

در ابتدا بازبینی و بررسی تمرین‌های انجام شده در جلسات گذشته، به دلیل آنکه بعضی از شرکت‌کنندگان غایب بودند به جلسه‌ی دیگر موکول شد. اما پیش از شروع درس، مدرس با اشاره به یکی از تمرین‌های انجام شده در جلسات گذشته که حاوی نکاتی درباره‌ی رنگ صوتی ویژه‌ی «گروه پایور» و مقایسه‌ی آن با رنگ صوتی گروه‌های دوره‌ی قاجار بود، یادآوری کرد که با توجه به عدم حضور نویسنده بررسی دقیق به جلسه‌ی آینده موکول می‌شود اما برای به‌دست آوردن تصوری از اینکه رنگ‌ صوتی قابل شنیدن در آثار «فرامرز پایور» نیز در طول زمان تغییر کرده است و دوری از توهم ایستایی در موسیقی ایرانی، نمونه‌هایی از آثار پایور در دوره‌های مختلف («مارش ماهور» اثر «درویش‌خان» از مجموعه‌ی «آثار درویش‌خان»، بخش‌هایی از مجموعه‌ی هفت‌پیکر، «پیش‌درآمد همایون» از مجموعه‌ی «گروه‌نوازی‌های پایور»، قطعه‌ی «در دشت» از مجموعه‌ی «ارغوان») پخش کرد و گفت باید توجه داشت که گروه‌هایی که این نمونه‌ها را اجرا کرده‌اند دقیقاً یکی نبوده‌اند. علاوه بر این سازآرایی خاص هر یک از آهنگ‌ها هم باید در نظر گرفته شود اما با حذف همه‌ی این تفاوت‌ها هنوز هم تغییر رنگ صوتی واضح است. البته ویژگی‌هایی مانند دقت در کوک و هماهنگی نوازندگان در اغلب موارد تکرار شده است که تاثیر مستقیمی بر رنگ صوتی شاخص این گروه‌نوازی‌ها ندارد.

در مرحله‌ی بعد، بخش‌هایی از «شاید چنین باشد، شاید» درباره‌ی مجموعه‌ی شنیداری «گوش ۴» نوشته‌ی آروین صداقت‌کیش در مجله‌ی فرهنگ‌وآهنگ شماره‌ی ۲۳ و ۲۴، که اختصاص به نقد کوتاه قطعه‌ی «خوو» ساخته‌ی «مارتین شمعون‌پور» داشت، خوانده شد:

«[...] خوو از این نظر در میان قطعات این مجموعه منحصر به فرد است. آهنگساز به صراحت داستان آفرینش قطعه را بیان کرده (هر چند خود داستان از نظرگاه موسیقایی گنگ است) اما نام قطعه معنای خاصی را بازنمی‌تاباند. این واژه اگر هم معنایی دارد، چنان دور از ذهن است که تقریبا می‌توان فرض کرد چیزی را به یاد شنونده نمی‌آورد. تصویری که به گفته‌ی خود آهنگساز («مارتین شمعون پور») محرکِ ساختن این آهنگ شده نیز بسیار عجیب و غریب است؛ آواز خواندن ماری که در رویای آهنگساز بوده.

[...] شیوه‌ی بسط و گسترش مواد ملودیک به گونه‌ای است که کیفیتی غریب به موسیقی می‌بخشد. کیفیتی که شاید در خور نام کاملا خالی شده از معنای این قطعه باشد.»

همان‌طور که از این فرازها مشخص است، تفسیر شکل گرفته در مورد این قطعه، بر اساس (احتمالاً) بی‌معنی بودن عنوان قطعه (یا در بهترین شرایط دور از ذهن بودن آن) بنا شده و گسترش یافته است. اما، حقیقت این است که «خوو» در زبان آسوری به معنای «مار» است و بنابراین کل نیروهای شکل دهنده‌ی این متن جهتی اشتباه دارند. به گفته‌ی مدرس این نمونه‌ی دیگری است از آنچه در هفته‌ی گذشته در جریان بررسی تمرین «نیوشا مزیدآبادی» به آن اشاره شد؛ یعنی یک محرک اشتباه می‌تواند زنجیره‌ای از استدلال‌ها، شواهد و حتی مدارک عینی استخراج شده از قطعه را در چارچوب تفسیری کاملاً نادرست (برای تقویت خود) قرار دهد.

بحث جلسه‌ی ششم از موضوع «مرجعیت نقد/ نقدگر» و با این پرسش آغاز شد که چه چیزی مرجعیتی برای فعالیت نقدگرانه به آن معانی که قبلاً در کلاس برشمرده شد، ایجاد می‌کند و چه چیزی نتایج یک نوع اندیشیدن درباره‌ی موسیقی را ارزشمندتر از دیگر گونه‌ها می‌سازد؟ چه چیز به یک منتقد اعتبار بیشتری از دیگران می‌بخشد تا درباره‌ی اثر موسیقی اظهار نظر کند (به وسیع‌ترین معنی ممکن این کلمه)؟ معیار چنین مرجعیتی چیست؟ مدرس اشاره کرد که به هر حال ما برای نظر منتقدان مرجعیتی برابر با عموم نظرات قایل نیستیم. وقتی نقدی چاپ می‌شود خودبه‌خود (به‌ویژه بسته به جایی که در آن منتشر شده است) اعتبار پیدا می‌کند. پس پرسش از مرجعیت نقد/ نقدگر پرسشی به‌جاست.

در حال حاضر و با بررسی اغلب روندهای موجود، آنچه به نقد موسیقی اعتبار و مرجعیت می‌بخشد به نظر مدرس حاصل ترکیبی از رابطه‌ی میان پنج عامل نقدگر، آفریننده، دریافت‌کننده‌ی نقد، خود اثر و محتوای نقد است. اغلب پاسخ‌های مختلف به پرسش‌های یاد شده را می‌توان بر اساس هم‌بندی عامل‌های پنج‌گانه تشریح کرد.

اگر فرض کنیم گونه‌های مختلف نقد را- با چشم‌پوشی از همه‌ی تفاوت‌های ظریف احتمالی- زیر چتر دو گروه بسیار کلی معطوف به ارزیابی و معطوف به شرح و تفسیر دسته‌بندی کنیم پرسشی که مطرح شد به این شکل دوباره می‌تواند طرح شود که چه چیزی دسته‌ی اول را از تبدیل شدن به سلیقه‌ی شخصی و دسته‌ی دوم را نیز از بدل شدن به شرح دلبخواهی مصون می‌دارد؟

برخی پاسخ را در رابطه‌ی محتوای نقد، اثر و آهنگساز می‌یابند. یعنی برای آنها تایید آهنگساز (مستقیم یا از طریق فرآیندی تاریخ‌نگارانه) است که همچنان مرجعیت دارد و تفسیر نباید به کل نافی آن باشد. و برخی دیگر، معتقدند که رابطه‌ی میان نقدگر، اثر (به‌عنوان نقطه‌ی مرکزی این دیدگاه) و محتوای نقد است که مرجعیت دارد، به بیان دیگر باور دارند که کار نقد می‌تواند بر اساس عینیتی نزدیک به علوم تجربی پیش برود. و برخی دیگر هم مرجعیت را به رابطه‌ی نقدگر، محتوای نقد و مخاطبان نقد محول می‌کنند و… . مدرس در اینجا از حاضران پرسید به نظر شما وضعیتی که در آن مرجعیت رابطه‌ای هم با مخاطبان نقد می‌یابد چگونه می‌تواند ادامه یابد؟ و در پی بحثی پاسخ داد این وضعیت یک گام با آن فاصله دارد که بگویید نقد/نقدگر مرجعیتی بیش از گونه‌های دیگر ابراز نظر درباره‌ی موسیقی ندارد چرا که مرجعیتش را وابسته‌ی نوعی رای‌گیری کرده‌اید. به بیان دیگر می‌توان پرسید اگر رابطه‌ی نقدگر با مخاطب مرجعیت‌ساز است چرا نظر همان مخاطبان در مورد موسیقی به اندازه‌ی نظر نقدگر مرجعیت نداشته باشد و موضوع به نوعی شمارش آرا تبدیل نشود؟ در هر حال، اشاره شد که عموماً این‌طور تلقی می‌کنند که آنچه درون متن آمده تا آنجا که در خود اثر (با زمینه‌های تاریخی و زندگی‌نامه‌ای)، یعنی با عینیت‌های درونی آن تطابق دارد خصلتی همه‌پذیرتر و از آنجا که کار به تاویل و تفسیر می‌کشد، خصلتی قابل پذیرش برای کسانی دارد که تقریباً شبیه خود نقدگرند یعنی خودنگارانه است.

در حین این بحث، پاسخ به آن پرسش که فعالیت فکری مانند نقد موسیقی اصلاً چرا اهمیت دارد؟ و چرا مرجعیتی برای ارزیابی یا تفسیر پیدا می‌کند؟ یعنی پرسش از معنای اصلیِ کنشِ نقد؛ بسیار مختصر مورد اشاره قرار گرفت. سپس بحث بیشتر بر این موضوع متمرکز شد که پس از پذیرفتن تلویحی مرجعیتِ کنشِ نقدگرانه (به شکلی کلی و بدون بحث و موشکافی زیاد)، چگونه هر یک از تولیدات آن یا تولیدکنندگانش مرجعیت پیدا می‌کنند. بحث گسترده‌تر در این مورد را می‌توان در مقالاتی که در این‌باره نوشته شده، و از جمله یکی از مهم‌ترین آنها، «مرجعیت نقد موسیقی» نوشته‌ی «ادوارد کُن» منتشر شده در فصلنامه‌ی ماهور شماره ۳۷، پی گرفت.

«زیباشناسی و تاثیرات دوگانه‌ی احکام آن بر نقد موسیقی»، مبحث بعد بود. ابتدا دو تعریف ساده‌ی زیباشناسی چنین بیان شد:

»Aesthetics is a branch of philosophy dealing with the nature of art, beauty, and taste, with the creation and appreciation of beauty. It is more scientifically defined as the study of sensory or sensori-emotional values, sometimes called judgments of sentiment and taste. More broadly, scholars in the field define aesthetics as “critical reflection on art, culture and nature.”« (Wiki)

زیباشناسی شاخه‌ای از فلسفه است که به ماهیت هنر، زیبایی و ذوق، همراه با آفرینش و درک زیبایی می‌پردازد. زیباشناسی به نحوی علمی‌تر به‌عنوان مطالعه‌ی ارزش‌های حسی عاطفی تعریف می‌شود که گاهی داوری احساسات و ذوق نامیده می‌شود. به شکل گسترده‌تر، دانشوران در این حوزه زیباشناسی را به‌عنوان «واکنش انتقادی به هنر، فرهنگ و طبیعت» تعریف می‌کنند.

«زیبایی‌شناسی نسبت به فلسفۀ هنر که شاخه‌ای از آن را تشکیل می‌دهد، میدان وسیع‌تری دارد. زیبایی‌شناسی نه تنها با ماهیت و ارزش هنرها، بلکه با آن واکنش‌ها در برابر ابژه‌های طبیعی سروکار دارد که با زبان زیبایی و زشتی بیان می‌شوند.» (هاسپرز و اسکراتن ۱۳۷۹)

و گفته شد که اگر این تعریف (یا مشابه آن) مورد قبول باشد تاثیر چنین شاخه‌ای از فلسفه بر نقد بسیار روشن است؛ احکام و گرایش‌های زیباشناختی پایه‌ی ارزیابی‌های نقادانه قرار می‌گیرند و البته گاه نیز از طریق کنش نقد دگرگون می‌شوند. گفتمان زیباشناختی با تکیه بر این تعریف‌های زیر به استفاده‌ای خاص از زبان (از گزینش و معنای درون‌رشته‌ایِ واژگان گرفته تا منطق حاکم بر متن نوشته شده در مرتبه‌ی جمله و مراتب بالاتر از آن) می‌پردازد:

«اگر [...] قبول کنیم در هر گفتمانی یک روی سکه گفته است و روی دیگر کارکرد فکری-اجتماعی، باید قبول کنیم که کارکردهای اجتماعی کلیه فعالیت‌های انسان در تمام زمینه‌های مختلف سیاسی، اجتماعی، علمی و هنری را در بر می‌گیرند. بدین ترتیب می‌توانیم از گفتمان سیاسی، گفتمان حقوقی،گفتمان نجاری، گفتمان آشپزی، گفتمان ورزشی و غیره صحبت بکنیم.» (یارمحمدی ۱۳۹۱: ۸)

The totality of codified language (vocabulary) used in a given field of intellectual enquiry and of social practice, such as legal discourse, medical discourse, religious discourse, et cetera. (Wiki)

کلیت زبان مدون (فرهنگ واژگان) در یک حوزه‌ی پژوهش اندیشه‌ورانه و کنش اجتماعی مفروض مانند گفتمان حقوقی، گفتمان پزشکی، گفتمان دینی و غیره.

مشخص است که هنجارهای این گفتمان نیز در نقد موسیقی بسیار تاثیر‌گذارند حتی اگر ندانیم که تحت تاثیرشان هستیم. بنابراین به نظر وی، آگاه بودن از این بسترهای گفتمانی که در نهان شکل دهنده‌ی متن‌های انتقادی هستند برای منتقدانی که بخواهند کارشان را آگاهانه‌تر بنگرند و نیز منتقدانی که بخواهند تمام یا بخش‌هایی از گفتمان رایج را به نقد بکشند بسیار سودمند است. در اینجا به‌عنوان مثال کلمه‌ی «سنت» و متضاد آن «نوآوری» از جمله مباحث مطرح در گفتمان زیباشناختی دهه‌های اخیر موسیقی ایرانی مطرح و پیشنهاد شد به‌عنوان تمرین بعضی دیگر از واژگان گفتمان‌ زیباشناختی را پیدا کرده و در جلسه‌ی بعد مطرح کنند.

مخاطب نقد، موضوع مهم بعدی بود که به آن پرداخته شد. نقد برای کدام مخاطب فرضی نوشته می‌شود؟ خطاب به شنوندگان اثر موسیقایی است؟ خطاب به آهنگساز است؟ خطاب به اجراکننده(گان) یک اثر موسیقی است؟ یا خطاب به خود نقدگر (و همگنانش)؟ گزینش از میان این چهار حالت (یا حالت‌هایی که ترکیبی از اینهاست) از جمله‌ی مسایل تعیین کننده‌ی رویکرد در نقدی است که نوشته می‌شود. مقصود از این بحث در نگر نخست مخاطب‌شناسی (به این معنا که ببینیم مخاطب چه سطحی از اطلاعات اولیه و چه نیازهایی دارد) نیست بلکه از این راه که چشم‌انداز نقد را تغییر می‌دهد با آن پیوندی غیرمستقیم دارد. انتخاب مخاطب آهنگساز ممکن است نقد را بیشتر به وادی کشف لایه‌های پنهان در ساختار قطعه‌ی موسیقی بکشاند در حالی که انتخاب شنونده‌ی موسیقی سمت و سوی نقد را به بازگوی شرحی ارزیابانه یا پیشنهادی از آنچه می‌توان (با گوش معمولی) شنید، معطوف کند یا انتخاب نوازنده ممکن است گرایش به سوی تفسیر اجرا یا آسیب‌شناسی فنی ایجاد کند. «قاسم آفرین» اما معتقد بود که می‌توان نقد را خطاب به تاریخ نوشت؛ اما موفق نشد دقیقاً شرح دهد که منظور از نوشتن خطاب به تاریخ چیست؟ به نظر می‌رسد پنداشتی که وی از این «خطاب به تاریخ» داشت اندکی خودنگارانه و اندکی نیز به کارگیری ترکیب مبهمی از سه عامل دیگر بود.

پس از روشن شدن مخاطب فرضی، جنبه‌هایی از نقد عملی مورد بررسی قرار گرفت که بر اساس آنها نقطه‌ی «تمرکز توجه» در هر نقد مشخص می‌شود. «نقد سبک» یکی از جنبه‌هایی است که به دو معنی می‌تواند مورد بحث باشد؛ نخست اینکه گروهی از آثار موضوع نقد بوده و ویژگی‌های سبک‌شناختی‌شان در جریان نقد ارزیابی شود یا شرح و بسط یابد، و دوم اینکه ویژگی‌های یک سبک بدون ارتباط مستقیم با گروهی از آثار خاص نقد و بررسی شود (اغلب مفهوم جدال سبکی می‌یابد).

در این حین «سعید یعقوبیان» پرسید «نقد سبک» چه ارتباطی با «نقد عصر» دارد که «ساسان فاطمی» معرفی کرده است؟ مدرس پاسخ داد که شق دوم نقدِ سبک به آن نزدیک است به‌ویژه از لحاظ میزان عینیت لازم (تکیه بر عناصری از متن آثار).

«نقد اثر موسیقایی» به معنای تمرکز بر یک قطعه‌ی (یا اثر موسیقایی) منفرد و برآمدن عناصر نقد از دل متن اثر و موضوعات مرتبط با آن، جنبه‌ی عملی دیگری است که نقدگران می‌توانند آن را در کانون توجه قرار دهند. موضوعات کلی‌ای پیرامون نقد یک اثر معمولاً مورد بررسی قرار می‌گیرند؛ هدف غایی، نوآوری/ تغییرات، تقلید/ تاثیرپذیری است.

یافتن هدف غایی یک قطعه هم بسیار ذهنی است و هم کاری است دشوار. گاه، یافتن این هدف غایی منجر به پیوند اثر با موضوعاتی فراموسیقایی (مثلاً تجربه‌ی رنج مسیح) و گاه موضوعاتی صرفاً موسیقایی (مانند به ظهور رساندن اوج امکانات یک فرم) می‌شود. باید توجه داشت که لزوماً در همه‌ی آثار نمی‌توان هدف غایی- به شرط آنکه بپذیریم در همه‌ی آثار وجود دارد- را یافت و نیز گاه یافتن آن راه اغراق فراوان می‌پیماید و بیشتر شبیه یک تجربه‌ی خیالی می‌شود.

«نوآوری» که خیلی اوقات در نقد به دنبال یافتن آن هستیم مقوله‌ای است که با مفهوم «پیشرفت» پیوندی نزدیک دارد. در حقیقت تنها هنگامی می‌توان دل در گرو نوآوردن داشت که پذیرفته باشیم نقاط موجود روی محور زمان به‌طور خطی از یکدیگر بهتر می‌شوند. تصور بهبود کلی‌ای لازم است تا نوآوری را ذاتاً باارزش کند. مدرس در اینجا پیشنهاد کرد که جست‌وجوی «دگرگونی» همتای بدون جهت‌گیری‌تر «نوآوری» ممکن است ارزش‌گذاری کمتری به همراه داشته باشد.

«تقلید» مفهوم دیگری است که در نقد اثر منفرد ممکن است به چشم بخورد. با توجه به توافق عمومی بر این که «ابتکار» و «اصلیت» (Originality) در هنر جزء مفاهیم مرکزی هستند و اینکه تقلید در تضاد کلی با آنها قرار می‌گیرد پیدا یا پنهان، عملی ناپسند و در جهت زوال هنری به شمار آمده است. البته این یک قاعده‌ی کلی در همه‌ی فرهنگ‌ها و همه‌ی دوره‌های هنری نیست. برای مثال در بعضی مکاتب موسیقی خود ما در مرحله‌ی آموزش، تقلید نه تنها جایز بلکه پسندیده نیز هست.

مدرس در اینجا به‌عنوان حاشیه اشاره کرد که به نظر وی، اگر این تقلید- حتی در آموزش- زیاد جدی گرفته شود ممکن است دیگر نتوان از آن گریخت و به آزادی‌ای که لازمه‌ی کار هنری است رسید، چنان‌که گاه در بعضی مکتب‌های آموزشی ما این اتفاق افتاده است. وی سپس گفته‌ی «حسین علیزاده» را نقل کرد که در زمان آموزش می‌اندیشیده چگونه درس‌ها را طوری بنوازد که نسخه‌ی بدل استادش نباشد.

«تاثیرپذیری» مفهوم دیگری است که به نظر می‌رسد آن را می‌توان باقی ماندن رد پای عناصری از آثار هنرمند دیگر-
به‌دور از فرآیند ساختن نسخه‌های بدلی (تقلید) و اغلب به معنای ناتوانی در آفرینش بیانی شخصی-برشمرد. با این مفهوم نیز به‌ویژه در موسیقی ما گاه برخوردی مثبت (و نه لزوماً به‌عنوان پادِ ابتکار) صورت گرفته است به‌ویژه هنگامی که سخن از روایت‌ها و راویان و زنجیره‌ی تاریخی آنها به میان می‌آید. مثال یوهانس برامس و رابطه‌ی آثار آغازینش با بتهوون می‌تواند برای درک تقلید بسیار روشنگر باشد.

سه مقوله‌ی وام/ نقل/ اشاره‌ی موسیقایی که در موسیقی‌شناسی و از آن طریق در نقد هنری نیز مطرح هستند ممکن است با تقلید و تاثیرپذیری اشتباه شوند در حالی که حضور اینها در اثر لزوماً نافی ابتکار و اصلیت (یا حتی به معنای دور شدن از آن) نیست. وی بدون اینکه به‌طور مشروح به تفاوتهای هر سه اشاره کند تنها یاد کرد که اینها با یکدیگر به شکلی ظریف تفاوت دارند، اما چون هدف از طرح آنها توضیح دادن مفهوم رایجشان در موسیقی‌شناسی (و بهرهبرداریهای ممکن در نقد) امروزین نیست- بلکه تفکیک آنها از دو مفهوم طرح شده در بالا است- نیازی به شرح بیشتر آنها احساس نشد.

به هنگام نقد اثر (و حتی نقد سبک شق اول) به معنایی که توضیح داده شد یک موضوع بسیار با اهمیت دیگر نیز مطرح می‌شود و آن «آثار مرجع» (Canon) است. اینها آثاری هستند که در یک گونه یا یک سبک مرجع شمرده شده و در نتیجه به‌عنوان معیار مقایسه قرار می‌گیرند. به این ترتیب چه زمانی که تشخیص دگرگونی می‌دهیم و چه زمانی که عکس آن را درمی‌یابیم عملاً در حال مقایسه با همین آثار هستیم. متاسفانه این مفهوم به خوبی مورد کاوش موسیقی‌شناسان و منتقدان ما قرار نگرفته و به همین دلیل اگر هم در ذهن موسیقی‌دانان به‌طور گنگ وجود دارد، به دلیل شفاف نبودن به راحتی قابل استفاده نیست.

پس از شرح مسایلی پیرامون نقد اثر موسیقایی مدرس گفت به نظر وی کمبود اصلی نقد فارسی‌زبان، نقد اثر به معنای یاد شده است. در حقیقت ما نیازمندیم که دانش سبک‌شناختی برآمده از نقد سبک را در نقد اثر به‌کار گیریم و از این طریق به گونه‌ای چرخه‌وار هم تکنیک‌های نقد اثر را بهبود بخشیم و هم اطلاعاتمان را راجع به سبک افزایش دهیم. برای آنکه مشخص شود مشکل دقیقاً کجاست مدرس از حاضران پرسید؛ «حسین علیزاده» به چه چیزی در موسیقی ما شهرت دارد؟ پاسخ داده شد؛ ویرتئوزیته و نوآوری. مدرس باز پرسید؛ چه چیزی در کار او نو است که وی را نوآور می‌خوانیم؟ پاسخ‌های مختلفی داده شد از جمله «نوع جمله‌پردازی»، «آکسان گذاری»، «نقش ساختاری شدت‌وری در آثارش» و… این
بار مدرس پرسید؛ حالا ممکن است بگویید چه چیزی در جمله‌پردازی حسین علیزاده متفاوت از دیگران است؟ شرکت‌کنندگان دیگر پاسخ روشنی نداشتند. مدرس پیشنهاد کرد که با پرسش دیگری آزمایش کنند و پرسید؛ «جلیل شهناز» به چه چیز شهرت دارد؟ حضار پاسخ دادند؛ شیرین‌نوازی و بداهه‌پردازی. مدرس پرسید؛ چه چیز او را بداهه‌پردازتر از دیگران می‌کند؟ به بیان دیگر چه چیزی کیفیت بداهه‌های او را برتر از دیگران می‌سازد؟ چه چیز امکان مقایسه‌ی وی با مثلاً «احمد عبادی» را فراهم می‌سازد؟ کدام مولفه‌ی برآمده از درون کارهایش؟ هنگامی که پاسخی به این پرسش‌ها داده نشد، مدرس اشاره کرد؛ همین که احساس می‌کنید اطلاعات لازم برای پاسخ به این پرسش‌ها به راحتی در اختیار نیست، یعنی حس می‌کنید موضوع برایتان گنگ و مبهم می‌شود به این معناست که نیازمند ژرف‌نگری درباره‌ی اثر موسیقایی هستیم تا این اطلاعات از دل آن بیرون بیاید.

همچنین او برای تاکید بیشتر بر موضوع یادآور شد که از زمان انتشار (اجرای) «مقدمه‌ی بیداد» بسیاری در مورد برخورد نوین آن با فرم (اعم از فرم مقدمه- پیش‌درآمد یا فرم منفرد یک قطعه) صحبت می‌کردند اما تا همین یکی دو سال پیش (یعنی فاصله‌ای حدوداً سی‌ساله) کمتر کسی به‌طور تحلیلی به دنبال این رفته بود که ببیند سرشت این «نو بودن» چگونه است؟ آن «برخورد» با فرم، فارغ از نو بودن چگونه است؟ به همین دلیل توان نقد ما به همان یک جمله- یا جملاتی مشابه اینکه احتمالاً همه می‌توانستند به طور مبهم بیان کنند- محدود می‌ماند. متاسفانه این وضع تنها مختص آن اثر «پرویز مشکاتیان» نیست و عمومیت دارد.

پس از نقد اثر، «نقد اجرا» آخرین جنبه‌ از سه جنبه‌ی تمرکز توجه بر موسیقی بود که مطرح شد. نقد اجرا عموماً و در اولین سطح خود حاوی منطبق کردن ساختار حقیقتاً موجود است بر یک اجرای دیگر یا تصوری ذهنی از آن، یا تخیلی از آنچه به نظر منتقد می‌توان از پارتیتور (یا در بعضی گونه‌ها یک نقطه‌ی مرجع جز آن) استنباط کرد، (که البته اینها سطوح کمی بالاتر هستند). به هر صورت هرکدام را که بپذیریم نقد اجرا عملی مقایسه‌ای باقی خواهد ماند.

آنچه در دل این تعریف بیش از همه خودنمایی می‌کند مساله‌ی «هویت» یک اثر هنری است که تابعی است از تلقی ما از «مرجع تعلق» قطعه و تعیین کننده‌ی «اصالت اجرا»ی آن. مبحث هویت (Identity of Musical Work) و مرجع تعلق و اصالت اجرا (Authenticity/Authenticity Reference) از مباحث مطرح امروزی در موسیقی‌شناسی است که در عین حال می‌تواند به نکته‌ی مرکزی بررسی هر اجرای مجدد تبدیل شود. حتی اگر خود مراجع اصالت‌آور هم مورد نقد قرار نگیرند دست‌کم می‌توان اجرای قطعه را در پرتو همان مبانی اصالت‌آور مورد قبول در زیباشناسی‌اش مورد بررسی قرار داد.

به علاوه، چنانچه تفسیر و تاویل را روا بدانیم می‌توان مانند یک نوازنده‌ی تفسیرگر، جهان ذهنی و تخیلی ساخته شده بر پایه‌ی اثر موسیقایی (به‌دست نقدگر) را شرح داد یا به عکس، تفسیر آفریده شده توسط هنرمند اجراکننده را توصیف یا تجزیه و تحلیل کرد. مدرس هشدار داد که حتماً لازم نیست تنها معیار و مقیاس نقد اجرا، رعایت شدن یا نشدن اصالت قطعه و به اصطلاح یافتن یک تفسیر اصیل باشد.

هنگامی که بحث‌هایی مانند هویت، اصالت، مرجع تعلق و مشابه آن به میان می‌آید ما با مساله‌ای که یک سوی آن اخلاقی است مواجه شده‌ایم. آیا دگرگون کردن یک اثر موسیقایی به شکلی که مورد توافق صاحب اثر نبوده امری اخلاقاً صحیح است؟ مثلاً نواختن یک قطعه به شکل تمسخرآمیز. طیف بزرگی از تصمیمات را می‌توان درباره‌ی یک اجرا در نظر گرفت که بخشی از آنها سرشتی اخلاقی هم
ممکن است پیدا کنند.

حال این سه جنبه را می‌توان با شرایط عینی‌ای که معمولاً یک منتقد موسیقی با آن برخورد می‌کند درهم‌آمیخت. معمولاً یک منتقد موسیقی در حال نقد نوشتن بر سه چیز است؛ ضبط‌ها (بر انواع و اقسام رسانه‌ها)، انواع مختلفی از اجرای زنده و نقد مسایل پیراموسیقایی از جمله نقد رفتارهای اهالی موسیقی و… .

در دو مورد اول بسته به اینکه آثار اجرای مجدد باشند یا نه می‌توان به یکی از سه جنبه‌ی یاد شده پرداخت اما جز آن هر یک از این شرایط عینی هم خود ویژگی‌هایی دارند.

به گفته‌ی مدرس نخستین موضوعی که ممکن است (بیشتر در مورد ضبط و گاهی هم اجراهای زنده) توجه منتقد را به خود جلب کند و نقطه‌ی آغاز طرح او برای شکل دادن به نقد باشد اطلاعاتی است که خود پدیدآورنده همراه قطعه‌اش کرده از جمله «نام بسته»، «نام قطعه» و شرحی که معمولاً در قالب دفترچه به‌دست مخاطب می‌رسد (خواه آن را خود پدیدآورنده نوشته باشد خواه دیگری به درخواست ناشر). به نظر می‌رسد اینها برتری خاصی بر دیگر نقدها نداشته باشند وگرنه نیازی به نقد دوباره نمی‌شد و همین یک چشم‌انداز انتقادی کافی بود. جنبه‌های فراوانی از یک اثر موسیقایی هست که ممکن است از دید خود آهنگسازش هم پنهان بماند (یا آشکار باشد و در نوشته به آن اشاره نشود)، بنابراین چنین شرح‌هایی برای منتقد الزام‌آور نیستند بلکه حداکثر ممکن است برخی عینیت‌های اثر را بازگو کنند. نباید فراموش کرد که شاید در نوشتن چنین نوشته‌هایی به نفع اثر بزرگ‌نمایی و غلو شده باشد. بنابراین اگر به این عنوان که شرح صاحب اثر مرجعِ معتبر (یا معتبرترین مرجع) است آن را بپذیریم عملاً ما نیز تابع همان بزرگ‌نمایی خواهیم شد.

مساله‌ی دیگری که هم‌اکنون در بررسی ضبط‌ها گاه مورد توجه قرار می‌گیرد این است که با توجه به ویژگی‌های رسانه‌ای که بر آن منتشر می‌شوند پرسش چگونگی هم‌نشینی شکل بگیرد. به‌طور ساده وقتی می‌پرسیم چرا فلان قطعات در یک سی‌دی کنار هم گردآمده‌اند همین موضوع را مد نظر داریم. این گونه‌ای از جست‌وجو برای پیوند، وحدت و گونه‌گونی است که حالا نه در دل یک قطعه‌ی منفرد بلکه در رابطه‌ی میان قطعات همنشین شده صورت می‌گیرد.

کیفیت بازتولید صنعتی از جمله از همه برای موسیقی مهم‌تر، کیفیت ضبط و ذخیره‌سازی صدا، نیز یکی از مولفه‌های مورد بررسی است که البته چون ما دایره‌ی واژگان بسیار محدودی برای گفتگو درباره‌ی رنگ صوت، ریخت‌شناسی صدا و از این
قبیل، داریم (این مساله فقط مختص زبان فارسی نیست) معمولا
ً به شکل بسیار محدودی مورد اشاره قرار می‌گیرد.

اجرای زنده اما، تفاوتی بنیادی با ضبط‌ها دارد؛ فرار بودن. یک کنسرت، اگر فرض کنیم ضبط نشود، ماندگار نیست بنابراین منتقد که معمولاً با حضور در محل و از طریق شنیدن زنده می‌خواهد نقدی بنویسد باید از پیش آمادگی داشته باشد. این آمادگی با شناخت آثار از طریق مطالعه‌ی نغمه‌نگاره (پارتیتور) یا شنیدن اجراهای دیگر یا مطالعه‌ی دیگر آثار مرتبط و… میسر است. گاهی هم منتقدان ترجیح می‌دهند اقدام به ضبط کنسرت کنند که مساله‌ی حقوق معنوی را پیش می‌آورد و به نظر مدرس بهتر است با هماهنگی صاحبان حقوق معنوی صورت گیرد یا از آنها خواسته شود خودشان نسخه‌ای را برای بررسی بیشتر در اختیار قرار دهند.

نکته‌ی دیگر در مورد اجرای زنده این است که تنها عده‌ی اندکی از خوانندگان احتمالی نقدی که نوشته می‌شود خواننده‌ی نقد خواهند بود و دیگران اصلاً موضوعی را که از آن صحبت می‌شود نشنیده‌اند، پس این پرسش پیش می‌آید که نقد اجرای زنده برای تاثیرگذاری بر چه کسان یا چه روندهایی نوشته می‌شود؟ این نوع نقد در فضای روزنامه‌نگاری هنری اروپا و آمریکا زمانی به‌وجود آمد که در شهرها کنسرت‌های زیادی داده می‌شد، مثلاً از یک سمفونی مالر ممکن بود چند اجرا در یک فصل کنسرتی (با ارکسترهای مختلف یا با یک ارکستر و رهبرهای مختلف یا با یک ارکستر و یک رهبر) دیده شود. در این شرایط نوشتن نقدها روی روندهای آینده تاثیرگذار می‌شد و چشم‌اندازهایی پیش چشم مخاطبان بعدی می‌گشود. در ایران کنونی این وضعیتی بسیار نادر است (مگر تورهای بعضی گروه‌ها وضعیت را تغییر دهد).

گونه‌های دیگری از موسیقی یا به بیان دقیق‌تر، «هنر صوتی» نیز وجود دارد که به گفته‌ی مدرس، به دلیل شرایط ویژه‌شان رویکردی متفاوت را به هنگام نقد طلب می‌کنند. از جمله‌ی آنها شماری از ساخته‌های «موسیقی الکترونیک» و نیز «چیدمان‌های صوتی» (Sound Installation) و ترکیب هنر اجرا (Performance Art) با موسیقی است. موسیقی الکترونیک به دلیل اینکه در بسیاری موارد نغمه‌نگاره‌ای مانند آثار معمول موسیقی ندارد و نیز عدم تفاوت اجراهای گوناگون آن (به غیر از موسیقی الکترونیک بی‌درنگ (Real Time) و اجرای زنده (Live Electronics)) از یک سو، و تمرکز بر ریخت‌شناسی صدا و… از سوی دیگر، لازم است با روندهای دیگری مورد مطالعه قرار گیرد.

هنر اجرای ترکیب شده با موسیقی و چیدمان نیز اگر چه ممکن است به تنهایی موسیقی به حساب نیایند اما ممکن است نقدشان در دستور کار نقدگر موسیقی قرار گیرد. برای نقد چنین آثاری نقدگر نیازمند دانش‌اندوزی در زمینه‌های فراتر از موسیقی صرف است.

«نقد رفتار موسیقاییان» امری است که به‌ویژه در نمونه‌های روزنامه‌نگارانه بیش از هر چیز به‌عنوان نقد موسیقی شناخته و منتشر می‌شود. در حقیقت بسیاری از اوقات حتی زمانی که نقدگران به نقد یک اثر می‌پردازند لایه‌ی زیرین کارشان حاوی نقد رفتار کسانی است که آن اثر را فراهم آورده‌اند.

به این ترتیب گاه نقد رفتار به‌عنوان «محرک ورود به نقد موسیقی» تلقی می‌شود؛ به ویژه هنگام ارتباط دادن «ادعای غیرموسیقایی» صاحبان اثر یا ادعای موسیقایی اما غیرمربوطِ آنان، با اثر مورد بررسی، که روشی بسیار شایع است. این روش در بهترین شرایط به نقد، خصلتی زندگی‌نامه‌ای (Biographic) می‌دهد و در نازل‌ترین سطح نیز معنای مچ‌گیری و تسویه حساب‌های شخصی پیدا می‌کند. و به گفته‌ی مدرس وقتی به این نقطه می‌رسیم رعایت کردن مرز بسیار باریک میان توهین و ایراد بسیار دشوار می‌شود، به‌ویژه که در فرهنگ ما برای پاسخ ندادن به خیلی از ایرادها می‌توان آنها را توهین اعلام کرد و خیلی از نقدهای معمولی هم می‌تواند در یک سازوکار دفاعی-توجیهی توهین تلقی شود. به نظر مدرس کارگاه، کلیه‌ی قواعد مربوط به حفظ اسرار و
مواردی از این قبیل که در روزنامه‌نگاری حرفه‌ای کم و بیش رعایت می‌شود در نقد رفتار نیز بهتر است در نظر گرفته شود.

 

برخی منابع

هاسپرز، جان و راجر اسکراتن (۱۳۷۹). فلسفه هنر و زیباییشناسی، ترجمه یعقوب آژند، تهران: دانشگاه تهران.

یارمحمدی، لطف الله (۱۳۹۱). درآمدی به گفتمان شناسی ، لطف الله یارمحمدی، تهران: هرمس.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>